• وبلاگ : در جهان بودن ِمن
  • يادداشت : اخلاق و ايمان
  • نظرات : 0 خصوصي ، 10 عمومي
  • تسبیح دیجیتال

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    + عباس 
    به عنوان آخرين نقد اين يادداشت بايد بگم با وجودي که با شما موافقم که انسان نميتونه در جايگاه خدا-خيرمطلق- قرار بگيره اما با اين بخش از نوشته شما مخالفم که:

    کسي که خدا را ديده است، آدميان را براي نجات نيازمند ِخويش نمي داند، کسي که خدا را به حضور مي شناسد، گوشه اي مي نشيند تا او خود جهان را اداره کند، تا او با خير مطلق بودن خود شرور را پاک کند، شرور را به کوچکي شان ببخشايد، يا با هدايت گام هاي زميني شان به خير تبديلشان نمايد.

    با اين استدلال شما پس شان خليفه اللهي انسان چي ميشه؟ آيا انسان بايد در مقابل شر سکوت کنه؟ يا به سهم خودش براي خلق خير در جهان تلاش کنه؟
    باز هم تکرار ميکنم معتقد نيستم انسان ميتونه به جاي خدا -خير مطلق- باشه اما انسان به عنوان خليفه الله-خير نسبي-ميتونه و موظفه که منشا اثر باشه و بايد به سهم توان و بضاعت خودش همراستا با خدا گام برداره.

    در مجموع يادداشت خوبي بود و نقاط مشترک زيادي با ديدگاه شما داشتم اما در مواردي هم که گفتم به شما انتقاد داشتم. اميدوارم موفق باشيد
    + عباس 
    از ترجمان الهي زمين گفتيد اما باز هم گنگ سخن گفتيد بدون هيچ توضيح يا کنايه اي!
    در روايات معصومين عليهم السلام داريم که:
    آن چنان براي دنيايت تلاش کن که انگار تا ابد زنده اي و آن چنان براي آخرتت تلاش کن که انگار فردا خواهي مرد!
    يا در روايتي ديگه از امام موسي کاظم عليه السلام داريم:
    از ما نيست کسي که دنيا را براي آخرت يا آخرت را براي دنيا رها کند!
    اما تلاش براي خوب زندگي کردن نافي اين نيست که دنيا مزرعه آخرت هست و هدف از خلقت انسان صرفا دنيا نيست.ديدگاه شما روشن نيست که منظورتون از اينکه :
    وقتي تو نيز ترجمان الهي زمين را-البته نه آنچنان که حواله به آخرتش ميکنند-ندانسته اي ...
    دقيقا چيه؟
    + عباس 
    با نظر شما موافقم که ايمان و اخلاق دو مقوله جداست. به نظر من ايمان عبارتست از باورها و هنجارها اما اخلاق عبارتست از رفتارها و کردارها! و چون منشاء همه اديان الهي رو يکي مي دونم به قول زرتشت پندار نيک را که از جنس باورهاست ايمان مي دونم و گفتار نيک و کردار نيک را اخلاق مي دونم اما اعتقاد دارم اخلاق زاييده ايمان است. قبول ندارم کسي بي ايمان باشه اما عملي اخلاقي داشته باشد. اگه مثال نقضي بياريد که فلان کس نه مسلمان است نه مسيحي نه يهودي نه ... اما انسان اخلاقي است به صراحت ميگم اون شخص قلبا مومن است -البته نسبي- بي آنکه خودش بدونه. به نظر من کوه ايمان قله اي داره که انبياء و اوليا و انسانهاي کامل تسخيرش کردند و در نتيجه ايمان مطلق به اخلاق مطلق هم رسيدند اما ما انسانهاي ناقص هر کدوم به فراخور حال خود در قسمتي از دامنه کوه ايمان هستيم و به همون نسبت هم اخلاقي هستيم به بيان ساده تر ايمان و اخلاق رابطه مستفيمي باهم دارند و هرچه ايمان به خدا -به عنوان خير مطلق- بيشتر باشه اين خير در رفتار و گفتار ما بيشتر بروز ميکنه حتي در زندگينامه جنايتکاري مثل صدام اومده بود که در جواني به پرنده ها غذا ميداده به نظر من اين عمل خير از چنين جنايتکاري نشون دهنده اينه که حتي شخصي مثل صدام هم رگه هايي از ايمان ولو ناچيز داشته و همون طور که شما معتقديد انسانها خيرمطلق نيستند و نميتونند جاي خدا رو بگيرند بنده معتقدم حتي انسانهاي شرور هم شر مطلق نيستند.من به عنوان مخاطب متوجه نشدم شما چه رابطه اي بين ايمان و اخلاق قايليد؟ و اينکه ايمان رو نسبي مي دونيد يا مطلق؟ من همون طور که گفتم بين ايمان و اخلاق رابطه اي مستقيم و علت و معلولي قايلم يعني اخلاق رو زاييده ايمان ميدونم و ايمان هم ميتونه نسبي يا مطلق باشه که انسانهاي کامل ايماني مطلق و انسانهاي ناقص ايماني نسبي دارند
    + عباس 
    در ادامه فلسفه رو تعريف زدا دونستيد اما خودتون به دو تا نظريه متضاد از فلاسفه اشاره کرديد يکي فلاسفه پيش از سقراط که به واسطه وجود شر در جهان منکر وجود خدا بودند و نظريه ديگري که شما طرفدارش بود که وجود شر وجود خدا را نفي نمي کند! اين تناقض را چطور توجيه مي کنيد؟ آيا فلاسفه مي توانند به سليقه خود فلسفه را تفسير کنند؟اگر هم فلسفه رو دقيق و تعريف زدا بدانيم و هم براي فلاسفه اين حق را قايل باشيم که نظريات متضادي مثل وجود يا عدم وجود خدا ارءه بدهند به يک پارادوکس متناقض مي رسيم که توجيه پذير نيست
    + عباس 
    شما در ابتداي اين مطلب گفتيد که هستي خدا رو قبول داريد و در چيستي يا ماهيت خدا بحث داريد.
    "به نام آنکه هست، نه آنچنانکه مي گويند"
    در جهان بيني من هميشه جاي خدا باز بوده و باز خواهد بود. اما چگونه جائي، و براي چگونه خدائي؟!
    شروع خوبي داشتيد.با اين مقدمه ذهن مخاطب به اين سو ميره که شما برداشت متفاوت و خاصي نسبت به خدا داريد که با برداشتهاي مرسوم و رايج متفاوته و مخاطب کنجکاو ميشه که برداشت شما رو از خدا چيه؟ من به عنوان مخاطب چندبار از صدر تا ذيل اين مطلب را خواندم اما چيزي نيافتم که خدا را آنگونه شما شناخته ايد دريابم! اگر شما شناختهاي ديگران رو از خدا رد مي کنيد بايد ديدگاه خودتون رو هم از خدا اراءه بديد تا تفاوتها روشن بشه. به قول خودتون که در اين مطلب نظريه فلاسفه ماقبل سقراط رو رد کرديد گفتيد:
    "نمي شود پاسخ ها متفاوت باشد و احوال به يکسان"
    اين اولين نقد من به اين مطلب شماست براي اينکه نظراتم طولاني نشه سعي ميکنم نقدهاي خودم رو در چند کامنت بنويسم
    + شاعر گمنام 
    با سلام

    بسيار قابل استفاده سپاس از شما
    + دکتر عاشوري 
    شبيه اخلاق ايوان در کارامازوف!
    + س.رستگار 

    ارزش بارها خواندن را داشت . دقيق ، عميق ، فلسفي . عالي

    ارادتمند

    + مريم ناز 
    سخت و قشنگ بود
    + مژده 

    پيچيده بود خيلي واقعا عميق

    چند بار هم خوندمش

    جمله هاي يه پاراگرافي

    استفاده کردم