![]() |
3 پنهان، چو دل! 4 |
![]() |

خدا خیرتون بده!
آخه هر واژه ای رو که آدم به شکل صفت و موصوف در نمیاره!
نمیگید یکی ممکنه به خودش بگیره؟!
......................
به نظرتون دو خط انتهایی رو با چند تا معنی میشه خوند؟!
"به نام یگانه باورم"
اینگونه نیست،
ولی... می شود!
"شدن" ها را دوست دارم،
که مادّه، به "شدن"اش زنده است.
معلّمی می گفت: مادّه، مترادف با "هیولا"ست.
شاگردان خواستند تعبیر کنند این همانندی را؛
گفتند از آن روست که مادّه ترسناک است،
و از او هماره گناه و بدی برمی خیزد!
شاید زیاد پاک و مقدّس بودند.
امّا... معلّم انگار چیز دیگری می گفت.
سخن خود را ادامه داد:
مادّه، مترداف است با "هیولا"،
هیولا، به معنی "هِیَ لا"!
آنگاه که از او می پرسی: "تو به اینجا که هستی رسیده ای.
پس جایگاه تو اینجاست؟
و در این منزل، مقام خواهی کرد؟"،
به رفیع ترین قلّه ها هم که رسیده باشد،
پاسخ می دهد: "نه! هیَ لا! اینجا نه!
من در این منزل، در این مرتبه نخواهم ماند،
باز دیگرگون خواهم شد،
صعود خواهم کرد،
و از این بالاتر خواهم رفت."
"شدن" ها را دوست دارم،
که مادّه، به "شدن"اش زنده است.
یَا ربَّ العالَمین...
"انسان فهم دارد و فاهم هستی است. او باید این فهم را به حد اعلی برساند. کار دین همین ارتقای فهم است.
متأسفانه اکنون خیلی از مسلمانان گرفتار تعصبات شدهاند. یعنی دین را به عنوان دانش الهی- عالیترین مرتبه دانشی که میشناسیم- نگاه نمیکنند. خیلی از فرقههای دینی که در گذشته بودند یا امروز هستند، دین را مثل ایدئولوژی، مسلّماتی فرض میکنند که نباید دربارهاش چون و چرا کرد."
دکتر غلامرضا اعوانی
آن دوست که عهد دوستداری بشکست
می رفت و منش گرفته دامن در دست
می گفت که بعد ازین به خوابم بینی
پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست...
این بندگان مومن خدا امیدوارند که کارشون موجب رضای خداوند باشه!
امان از جانورانی به نام انسان...
"به نام یگانه باورم"
از نو ساخته شدن زیباست. هرچقدر که ویرانی بیشتر به خاک سیاهت کشیده باشد، هرچه که بیشتر چیزی از وجود تو برایت باقی نگذاشته باشد، دوباره بودن؛ از نودوباره شدن، دل انگیزتر است.
وقتی که به نیستی می آغازی، انگار تمام سوال های بی پاسخ دنیا روزی هزار بار از تو پرسیده می شوند. حتی تمام آنچه که هرگز به ذهن هیچ پرسنده ای جاری نبوده، روبه رویت حاضر است. بی آنکه بدانی صورت سوال چیست، بی آنکه بتوانی از محتوای آن آگاه شوی، بی آنکه چشمت قدرت شناختن واژه های آنرا داشته باشد، بی آنکه آشنایی برایت از روی کلمات گنگ آن بخواند، تو می مانی و انبوه سوال ها، آوار ِسنگین ندانستن ها.
و... بی آنکه بدانی آن چیست که نمی دانی! چه جانکاه است این تلخ ترین ِ ندانستن ها!
و بارها به تکرار از این و آن خواهی پرسید: به راستی آن چیست که نمی دانم؟؟؟
امان از لحظه های پراکنده، تلاش های نامتّحد، رفتن های بازگشتنی، دویدن های غیر همسو، امان از وجود ناهمگون. امان از چشم ِ به زیر آمده ی سعی کرده ای که ناخشنود است.
امّا انگار اینهمه پرسش های عظیم ِ نشناخته از جنس دیگری است. یقینا نمی تواند از جنس زمینی ما باشد. از همین روست که پس از عبور سالیان ناتوان گذشته، لحظه ای بیش نیست آنگاه که از نو رسیده می شوی، از نو معنی خویش را به ناگاه باز می یابی، و تمام وجودت غرق ِ دانستن می شود. با این رنگ تازه ای که به معانی زده ای، تمام هستی ات منسجم به راه می افتد، تمام داشته هایت کوله بار سفر می شود، همه آنچه اندوخته ای به کارت می آید.
انگار کسی همه چیز را به تو آموخته است، خبری از نادانسته هایت نیست. بلکه وجودت خود پاسخ تمام پرسش های مبهم تاریخ است. بودنت، بی آنکه از تو چیزی طلب کنند، جواب جستجو کنندگان است.
این روزها معنی گمشدگی و فقر برایم آشناتر است؛
و از مرور داستان پناه دادن و بی نیاز کردن، غرق تحیّر گشته ام...
آیا او تو را یتیم نیافت و پناه داد؟
و تو را گمشده یافت و هدایت کرد،
و تو را فقیر یافت و بی نیاز نمود.
حال که چنین است یتیم را تحقیر مکن،
و سوال کننده ای را از خود مران!
(ضحی، 10-6)
پ.ن: فکر نمی کردم سه رخ انقدر تو یاد و قلب اعضاش مونده باشه، و هر چند وقت یکبار ایده ی یکی از بچه ها آدم رو متوجّه این علاقه بکنه. واقعا با دیدن راه اندازی دوباره وبلاگ توسط دوست عزیزمون "هژار"، بی هیچ مقدّمه و سخنی، احساس خاصّی بهم دست داد و به فکر یه شروع دوباره افتادم.
نمی دونم فکر خوبیه یا نه! تصمیم گرفته بودم از اوّل مرداد دوره قرآن با برنامه سه رخ رو شروع کنم، تنهایی. شاید بد نباشه که این کار دوباره با اون جمع گرم انجام بشه. لطفا کسانیکه موافق این ایده هستند، تو وبلاگ سه رخ نظرشون رو اعلام کنند. ببینیم چند نفر میشیم!
راننده حتّی
از دختر جوانی که تمام راه به صورت آراسته اش خیره مانده بود هم
کرایه را دو برابر گرفت!
چه گمان باطلی بود، اینگونه باور کردنش! چه یقین شبهه آلودی!
نمی توانم با تکیه بر دو حرف ساده نامش، منزلگاه محقّر صبح و شامش، نوای بی ادّعای آرامش، بزرگی اش را انکار کنم؛ و در برابر تمام هستی خویش، آن را بخش کوچکی از خود در نظر آورم؛ که گاهی جزء ها از کل ها سنگین ترند، بر آنان برتری دارند.
چه آغشته است کل، به تمام اجزای خویش!
شاید اینگونه است که عجیب نمی نماید احساس من؛
اینهمه به خود شک کردن! اینهمه خود را به زیر آوردن! اینهمه خود را فرو کوفتن!
که آغشته است کل، به تمام اجزای خویش!
هرچند، هرجزءی را این برتری سزاوار نیست؛
جزءهای ناصواب کوچک را بزرگی شایسته نیست، و من نیز بزرگ نمی خوانمشان، مرا با آنان چه کار؟
به چشمم چه نیاز است؟ که به روی زشتیها به تمام همّت خویش باز است؛
و به گوشم چه حاجت؟ که بیهودگی یاوه گویان را محرم راز است؛
به دستم چه اطمینان؟ که سوی هر غریبه ناآشنایی دراز است؛
و به پایم چه اعتماد؟ گم گرده راهی که طریق باطل را در نشیب و فراز است؛
اینها همه اجزای کوچک کم اثرند، در مجاورت راست کرداری و درست اندیشی دل، دلی که به سلامت احساس و درکش یقین آورده ای. نادرستی ها از آن رو ناآرامت نمی کند، که می دانی قضاوت کننده دانایی هست که سره از ناسره بازمی شناسد، و اگر قدری فرصت و اختیارش دهی، تو را به نیکوترین طریق پیش رو رهنمون می شود.
پس تمام بودنت را به دست او می سپاری؛ پیش چشم و گوش و دست و پا، کر و کور و لنگ می شوی تا یافته هاشان در تو خانه نگزیند، به باورت ننشید، و این همه را به دل عرضه می کنی تا او برایت شرح دهد حقیقت مستور به زیر آمده را.
شاید برای همین است که وقتی به او شک می کنی، از او دروغ های بزرگ می شنوی، بنای اعتمادت به دل که فرو می ریزد، انگار تمام هستی ات بر سرت آوار می شود.
همه هویّتت را از کف می دهی؛ دگر خودی نمی ماند، تا غیر را از آن بازشناسی. انگار دوست و دشمن در هم آمیخته اند، هم خانه گشته اند.
کاش راهی دگر مانده بود، یا دل اینبار نیز فریبی در نقش حقیقت نشانده بود..
امّا.. حال که پرده ها اندکی برافتاده است، مگر می توان انکار کرد؟ و مگر می توان آسود؟
مگر می توان بنای مخروبه ای پیش چشم دید، و آنرا به زیبایی و عظمت ستود؟
مگر می توان به جراحت سنگلاخ بیراهه ای مبتلا شد، و راه را تا نهایت پیمود؟
مگر می توان تن رنجور به بیماری گرفتار دید، و به درمان درد راهی نگشود؟
مگر می توان؟..
کاش می شد بعضی حقیقت ها همیشه پنهان می ماند؛ مقصودم آن دست حقایقی است که برملا شدنش، معیار سنجش حق و باطل تو را در هم می شکند. به مانند روشنایی چراغ کوچکی، که تنها چشم انداز آن نمود فاصله ات تا خورشید می گردد.
کاش می شد بعضی حقیقت ها همیشه پنهان می ماند؛ پنهان، چون دل!