سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
پنهان، چو دل! محمّد نوری زاد را آزاد کنید هر که را نهال خوى و خلق به بار بود ، شاخ و بر او بسیار بود . [نهج البلاغه]
3  پنهان، چو دل!  4

   1   2   3   4   5      >

تعطیل (چهارشنبه 16/1/91 :: ساعت 5:12 عصر )

                                   




  • کلمات کلیدی :
  • ¤ نویسنده: زینب صولت
    نظرات دیگران ( )

    انا لله و انا الیه راجعون (پنج شنبه 13/11/90 :: ساعت 12:0 عصر )

    خدا خیرتون بده!
    آخه هر واژه ای رو که آدم به شکل صفت و موصوف در نمیاره!
    نمیگید یکی ممکنه به خودش بگیره؟!
    ......................
    به نظرتون دو خط انتهایی رو با چند تا معنی میشه خوند؟!



  • کلمات کلیدی :
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    هیولا (پنج شنبه 22/10/90 :: ساعت 4:23 عصر )

    "به نام یگانه باورم"
    اینگونه نیست،
          ولی... می شود!


    "شدن" ها را دوست دارم،
          که مادّه، به "شدن"اش زنده است.


    معلّمی می گفت: مادّه، مترادف با "هیولا"ست.
    شاگردان خواستند تعبیر کنند این همانندی را؛
    گفتند از آن روست که مادّه ترسناک است،
    و از او هماره گناه و بدی برمی خیزد!
    شاید زیاد پاک و مقدّس بودند.
    امّا... معلّم انگار چیز دیگری می گفت.
    سخن خود را ادامه داد:
    مادّه، مترداف است با "هیولا"،
    هیولا، به معنی "هِیَ لا"!


    آنگاه که از او می پرسی: "تو به اینجا که هستی رسیده ای.
    پس جایگاه تو اینجاست؟
    و در این منزل، مقام خواهی کرد؟"،
    به رفیع ترین قلّه ها هم که رسیده باشد،
    پاسخ می دهد: "نه! هیَ لا! اینجا نه!
    من در این منزل، در این مرتبه نخواهم ماند،
    باز دیگرگون خواهم شد،
    صعود خواهم کرد،
    و از این بالاتر خواهم رفت."


    "شدن" ها را دوست دارم،
          که مادّه، به "شدن"اش زنده است.


    یَا ربَّ العالَمین...



  • کلمات کلیدی :
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    مراتب (دوشنبه 30/8/90 :: ساعت 12:49 صبح )

    "انسان فهم دارد و فاهم هستی است. او باید این فهم را به حد اعلی برساند. کار دین همین ارتقای فهم است.
    متأسفانه اکنون خیلی از مسلمانان گرفتار تعصبات شده‌اند. یعنی دین را به عنوان دانش الهی- عالی‌ترین مرتبه دانشی که می‌شناسیم- نگاه نمی‌کنند. خیلی از فرقه‌های دینی که در گذشته بودند یا امروز هستند، دین را مثل ایدئولوژی، مسلّماتی فرض می‌کنند که نباید درباره‌اش چون و چرا کرد."
                                                                                                                                           دکتر غلامرضا اعوانی



  • کلمات کلیدی :
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    او، اگر می دانست... (دوشنبه 9/8/90 :: ساعت 11:55 صبح )


    آن دوست که عهد دوستداری بشکست
    می رفت و منش گرفته دامن در دست
    می گفت که بعد ازین به خوابم بینی
    پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست...



  • کلمات کلیدی :
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    دوراهی (چهارشنبه 26/5/90 :: ساعت 5:5 عصر )
    امشب به مهمانی دعوت شده ام. توسط دوست خوبم فاطمه.
    احساس کردم ضعف روزه مرا فرا گرفته، وانگهی از مجلس امشب چیزی عایدم نخواهد شد. بر آن بودم قرار را لغو کنم.
    گروهی هستند با نام "ش ا س"، کارهای دینی فوق برنامه انجام می دهند. چقدر بی اشتیاقم برای با آنان بودن.
    اما.. اگر بتوانم خواهم رفت. می خواهم خودم را بشناسم. اکنونم را. باید بدانم بر مخروبه ای که از خود ساخته بودم، بنای تازه ای نهاده ام یا نه. باید بدانم آن بنای تازه آیا آنگونه شده که می بایست باشد؟ هرچند که هنوز هم احساس خرابی می کنم، به ساختمان نیمه کاره سری باید بزنم.
    وقتی آنچه نیت کرده ای به آن برسی از نقطه کنونی ات دور است، ناگزیر به نوعی از رفتن تن می سپاری که قدم به قدم آن برایت ناشناخته است. چیزهایی هست که بشنوی، چیزهایی هست که ببینی، اندکی خردت به کار می افتد، اما به آنچه در حال روی دادن است احاطه نداری.
    حال غریبی است. تجربه ای سنگین و طاقت فرسا.
    شاید پیش از اینها اگر بود، ساده قضاوت می کردم و می گذشتم. ساده از کنار هرچه که با منی که ساخته بودم همخوانی نداشت عبور می کردم. آن زمان، من مرکز ثقل عالم بودم. من، و تمام آنچه احساس می کردم، می اندیشیدم، و انجام می دادم. شاید می شد آن "من" را نمونه کوچکی از انسانی کامل دانست. نمونه کوچکی از کسیکه در درست ترین مسیر ممکن قدم برمی دارد، و هرکس با او مخالف است محکوم به اشتباه کردن است. "من"ی که هرچند هنوز به خدا نرسیده، بی هیچ کم و کاستی در گردونه نزدیک شدن به او پیش می رود. "من"ی که همه چیز برایش معلوم است.
    پیداست؛ با این خودشناسی، وقتی به خودت میایی و می فهمی که در تمام وجودت، حتی عقل و دلی که آنهمه به آنان اعتماد داشتی، نقصی بزرگ وجود دارد، نقصی که هماره بهترین انتخاب ها وترجیح های عمل و فهم و عشق را از تو دور می کند، همه چیز را خراب می کنی و از نو شروع می کنی به ساختن. یا به تعبیری همه مسیر را برمی گردی، و از نو شروع می کنی به آمدن. اما دیگر از خدای کوچک شده ی به زمین آمده خبری نیست. می دانی کسی که اکنون "من" خطابش می کنی، در فهم های ناقص غیر الهی خویش غوطه ور است. شاید هم حق با او باشد. کسی او را خدا نزاده است. او مجموعه ای از درک ها و خواسته ها و محدودیت های این جهانی به همراه دارد. او بسیار کم می داند. اما تو در سر داری از "او" خداگونه ای زمینی بسازی. اینجاست که این "مسیر ِ شدن"، آغاز ِسهمگین ترین دوراهی های غیر قابل تصور می شود.
    فکر کن می خواهی نقطه ای حقیر روی محور مختصات را با صعودی ترین تابع به بی نهایت برسانی. باید نموداری را انتخاب کنی که تو را به سمت بی نهایت -بی نهایتی که آن را خوب نمی شناسی- بکشاند. نموداری که در عین مایل بودن به بی نهایت، از نقطه ای که اکنون در آن قرار گرفته ای نیز عبور کند. نقطه ای که در شرف تغییرات ژرف است و هنوز آن را به عنوان مکان ماندن "خود" قبول نکرده ای. شاید این جنگ نابرابر، از همینجاست که شروع می شود. نبردی میان آنچه حقیقت دارد، و آنچه تو حقیقتش پنداشته ای. نبردی میان "تو"ای که هست، و "تو"ای که باید باشد. می بایست به کوتاه ترین مسیر، این دو را به هم نزدیک کنی، به هم برسانی.
    می گویند ابتدای این "مسیر شدن" با یک گواهی است که آغاز می شود. گواهی به وجود بی نهایت مطلقی که کسی را یارای رسیدن به آن مقام نیست.
    و من در این نقطه ی دور افتاده، چگونه شاهد بزرگی بی نهایت توانم بود؟
    گواهی می دهم؛ که از او دورترم از آنم که گواه بزرگیش باشم.
    گواهی می دهم؛ کوچکتر از آنم که تاکنون پنداشته ام، و هرآینه می توان پنداشت.

    پ.ن.1: به مهمانی خواهم رفت. باید بدانم چه میزان تغییر کرده ام.
    حقیقت این روزها برایم رنگ تازه ای دارد..

    پ.ن.2: بیم دارم، از حقیقتی که هر لحظه پیش چشمم رنگ عوض می کند..


  • کلمات کلیدی : معرفتی، احساسی، برداشت آزاد
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    شرم آور (شنبه 25/4/90 :: ساعت 10:35 صبح )

    این بندگان مومن خدا امیدوارند که کارشون موجب رضای خداوند باشه!
    امان از جانورانی به نام انسان...



  • کلمات کلیدی :
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    این روزهای نو (چهارشنبه 15/4/90 :: ساعت 6:7 عصر )

    "به نام یگانه باورم"
    از نو ساخته شدن زیباست. هرچقدر که ویرانی بیشتر به خاک سیاهت کشیده باشد، هرچه که بیشتر چیزی از وجود تو برایت باقی نگذاشته باشد، دوباره بودن؛ از نودوباره شدن، دل انگیزتر است.
    وقتی که به نیستی می آغازی، انگار تمام سوال های بی پاسخ دنیا روزی هزار بار از تو پرسیده می شوند. حتی تمام آنچه که هرگز به ذهن هیچ پرسنده ای جاری نبوده، روبه رویت حاضر است. بی آنکه بدانی صورت سوال چیست، بی آنکه بتوانی از محتوای آن آگاه شوی، بی آنکه چشمت قدرت شناختن واژه های آنرا داشته باشد، بی آنکه آشنایی برایت از روی کلمات گنگ آن بخواند، تو می مانی و انبوه سوال ها، آوار ِسنگین ندانستن ها. 
    و... بی آنکه بدانی آن چیست که نمی دانی! چه جانکاه است این تلخ ترین ِ ندانستن ها!
    و بارها به تکرار از این و آن خواهی پرسید: به راستی آن چیست که نمی دانم؟؟؟
    امان از لحظه های پراکنده، تلاش های نامتّحد، رفتن های بازگشتنی، دویدن های غیر همسو، امان از وجود ناهمگون. امان از چشم ِ به زیر آمده ی سعی کرده ای که ناخشنود است.


    امّا انگار اینهمه پرسش های عظیم ِ نشناخته از جنس دیگری است. یقینا نمی تواند از جنس زمینی ما باشد. از همین روست که پس از عبور سالیان ناتوان گذشته، لحظه ای بیش نیست آنگاه که از نو رسیده می شوی، از نو معنی خویش را به ناگاه باز می یابی، و تمام وجودت غرق ِ دانستن می شود. با این رنگ تازه ای که به معانی زده ای، تمام هستی ات منسجم به راه می افتد، تمام داشته هایت کوله بار سفر می شود، همه آنچه اندوخته ای به کارت می آید.
    انگار کسی همه چیز را به تو آموخته است، خبری از نادانسته هایت نیست. بلکه وجودت خود پاسخ تمام پرسش های مبهم تاریخ است. بودنت، بی آنکه از تو چیزی طلب کنند، جواب جستجو کنندگان است.
    این روزها معنی گمشدگی و فقر برایم آشناتر است؛
    و از مرور داستان پناه دادن و بی نیاز کردن، غرق تحیّر گشته ام...


    آیا او تو را یتیم نیافت و پناه داد؟
    و تو را گمشده یافت و هدایت کرد،
    و تو را فقیر یافت و بی نیاز نمود.
    حال که چنین است یتیم را تحقیر مکن،
    و سوال کننده ای را از خود مران!
    (ضحی، 10-6)

    پ.ن: فکر نمی کردم سه رخ انقدر تو یاد و قلب اعضاش مونده باشه، و هر چند وقت یکبار ایده ی یکی از بچه ها آدم رو متوجّه این علاقه بکنه. واقعا با دیدن راه اندازی دوباره وبلاگ توسط دوست عزیزمون "ه‍ژار"، بی هیچ مقدّمه و سخنی، احساس خاصّی بهم دست داد و به فکر یه شروع دوباره افتادم.
    نمی دونم فکر خوبیه یا نه! تصمیم گرفته بودم از اوّل مرداد دوره قرآن با برنامه سه رخ رو شروع کنم، تنهایی. شاید بد نباشه که این کار دوباره با اون جمع گرم انجام بشه. لطفا کسانیکه موافق این ایده هستند، تو وبلاگ سه رخ نظرشون رو اعلام کنند. ببینیم چند نفر میشیم!



  • کلمات کلیدی :
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    1 (شنبه 27/1/90 :: ساعت 6:4 عصر )

    راننده حتّی
    از دختر جوانی که تمام راه به صورت آراسته اش خیره مانده بود هم
    کرایه را دو برابر گرفت!



  • کلمات کلیدی :
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    پنهان، چو دل! (چهارشنبه 20/11/89 :: ساعت 11:43 صبح )

    چه گمان باطلی بود، اینگونه باور کردنش! چه یقین شبهه آلودی!
    نمی توانم با تکیه بر دو حرف ساده نامش، منزلگاه محقّر صبح و شامش، نوای بی ادّعای آرامش، بزرگی اش را انکار کنم؛ و در برابر تمام هستی خویش، آن را بخش کوچکی از خود در نظر آورم؛ که گاهی جزء ها از کل ها سنگین ترند، بر آنان برتری دارند.
    چه آغشته است کل، به تمام اجزای خویش!
    شاید اینگونه است که عجیب نمی نماید احساس من؛
    اینهمه به خود شک کردن! اینهمه خود را به زیر آوردن! اینهمه خود را فرو کوفتن!
    که آغشته است کل، به تمام اجزای خویش!


    هرچند، هرجزءی را این برتری سزاوار نیست؛
    جزءهای ناصواب کوچک را بزرگی شایسته نیست، و من نیز بزرگ نمی خوانمشان، مرا با آنان چه کار؟


    به چشمم چه نیاز است؟ که به روی زشتیها به تمام همّت خویش باز است؛
    و به گوشم چه حاجت؟ که بیهودگی یاوه گویان را محرم راز است؛
    به دستم چه اطمینان؟ که سوی هر غریبه ناآشنایی دراز است؛
    و به پایم چه اعتماد؟ گم گرده راهی که طریق باطل را در نشیب و فراز است؛


    اینها همه اجزای کوچک کم اثرند، در مجاورت راست کرداری و درست اندیشی دل، دلی که به سلامت احساس و درکش یقین آورده ای. نادرستی ها از آن رو ناآرامت نمی کند، که می دانی قضاوت کننده دانایی هست که سره از ناسره بازمی شناسد، و اگر قدری فرصت و اختیارش دهی، تو را به نیکوترین طریق پیش رو رهنمون می شود.
    پس تمام بودنت را به دست او می سپاری؛ پیش چشم و گوش و دست و پا، کر و کور و لنگ می شوی تا یافته هاشان در تو خانه نگزیند، به باورت ننشید، و این همه را به دل عرضه می کنی تا او برایت شرح دهد حقیقت مستور به زیر آمده را.
    شاید برای همین است که وقتی به او شک می کنی، از او دروغ های بزرگ می شنوی، بنای اعتمادت به دل که فرو می ریزد، انگار تمام هستی ات بر سرت آوار می شود.
    همه هویّتت را از کف می دهی؛ دگر خودی نمی ماند، تا غیر را از آن بازشناسی. انگار دوست و دشمن در هم آمیخته اند، هم خانه گشته اند.


    کاش راهی دگر مانده بود، یا دل اینبار نیز فریبی در نقش حقیقت نشانده بود..
    امّا.. حال که پرده ها اندکی برافتاده است، مگر می توان انکار کرد؟ و مگر می توان آسود؟


    مگر می توان بنای مخروبه ای پیش چشم دید، و آنرا به زیبایی و عظمت ستود؟
    مگر می توان به جراحت سنگلاخ بیراهه ای مبتلا شد، و راه را تا نهایت پیمود؟
    مگر می توان تن رنجور به بیماری گرفتار دید، و به درمان درد راهی نگشود؟
    مگر می توان؟..


    کاش می شد بعضی حقیقت ها همیشه پنهان می ماند؛ مقصودم آن دست حقایقی است که برملا شدنش، معیار سنجش حق و باطل تو را در هم می شکند. به مانند روشنایی چراغ کوچکی، که تنها چشم انداز آن نمود فاصله ات تا خورشید می گردد. 


    کاش می شد بعضی حقیقت ها همیشه پنهان می ماند؛ پنهان، چون دل!



  • کلمات کلیدی :
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

       1   2   3   4   5      >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    »» منوها
    [ RSS ]
    [ Atom ]
    [خانه]
    [درباره من]
    [ارتباط با من]
    [پارسی بلاگ]
    بازدید امروز: 20
    بازدید دیروز: 15
    مجموع بازدیدها: 38034
     

    »» درباره خودم
    پنهان، چو دل!
    زینب صولت[45]
    آدم درباره خودش چی می تونه بگه؟!
     

    »»دسته بندی یادداشت ها
     

    »» اشتراک در وبلاک
     
     

    »» دوستان من